|
نمی دونم چه مدته که از تو خبر ندارم. مثل دیونه های عاشق شدم. با طلوع خورشید و رنگی رنگی شدن ابر ها به یادت می افتم . با غروب خورشید و ظهور ماه و پنهان شدن لابه لای ابر ها یاد بازی های بچگی می افتم. وقتی یواشکی نگاه می کردمت و تو با کس دیکه ای بودی. اما حالا ما مال هم هستیم .مکه نه هر لحظه به یاد تو نفس می گشم . دوستت دارم . فرشته ی من .
دونه دونه برف سفید روی زمین منم چرخ چرخ می خورم یه هو می یوفتم روی زمین . کلوپ همه جا سفید - هوا سرده از دهنم بخار می یاد وقتی اشکاتو دیدم تب کردم. چرا چشمات قرمز شد موقع رفتن من . عزیزم .......؟! تو لدت مبارک می بوسم دورا دور می بینیم بازم هم دیکرو . از نزدیک ......! عشق من من بی تو هیچم بی تو می میرم با غصه هات دغ میکنم . شاد باش نیمه دیکر من
وقتی شاهزاده ذهن خودم بودم برای خودم عالمی داشتم
وقتی احتیاج به کمک داشتم هیچ فردی نبود که بهم کمک کنه. وقتی تو بودی فکر میکردم کمکم میکنی. ...بعد تو... باز هم هیچ انسانی پیدا نشد که کمکم کنه. حالا که رفتی آدم های زیادی اطراف من هستن. اما فقط یکیشون به من کمک کرد . چون اون آدم نبود فرشته بود. این همه آدم که از خوبی و دوستی و دوست داشتن حرف میزنن. تو کجای این خوبی بودی. من که ندیدم،من چه بدی به تو کردم که اینجوری جوابم رو دادی.
لبت را با سوزن بدوز.
این شما رو یاد چی می اندازد. چیزی به یاد من نمی یاد بلکه جلوی چشمامه دیکه احتیاج نیست به یادم بیارن. چشمانم بسته. گوش هایم بی صدا.لب هایم دوخته.مجسمه ای در خانه. این منم.کاریش هم نمیشه کرد. من غمگین نیستم.بلکه مقداری خسته ام. هنوز جای جز جز سوزن رو می تونم حس کنم. یه سوزن نخ شده که بدون بیحسی وارد لبت میشه و در می یاد. و نه از شدت درد نمی تونی داد بزنی نه اعتراضی در کار است. فقط تحمل ،سکوت با ضخمی در صورت و جکیدن خون بر زمین. اشک هم فایده ای به حالت نداره.چون فقط نشون می دی که درد داری. و این اون لحظه کاری برات نمیکنه ، ولی خوبه که بیاد. دستانت بر صندلی آهنی بسته. دیکه چی کار میتونی بکنی وقتی دستاتو بستن و لبت رو دوختن و از شدت درد هیج جانی در بدن نداری و اگر هم به خواب بری تو رو با یک سطل آب سرد می پرونن. واییی اکه تونستی تصور کنی که چه جالب اکه که نه خوب اشکالی در نداره.
حرفی که حقیقتُ شاید داشته باشد. حرف های این کودک نوشته هایست که دستانش می نویسد و دیکر تمام. این کودک اژده های زیادی در اطراف خود می بیند که نمی تواند لب به سخن باز کند. و بگویید از آنها دوری کنید. چون نمی دونه که واقعین یا فقط تو فکر اون می یان. یا اینکه اون اینطوری می بینتشون.آخه اون اژده ها یه موفق هایی با اون خوش رفتاری میکنن. کودک نمی دونه کدوم درسته کدوم غلط. فقط به یکی پناه می بره که دیکه کسی اون رو نبینه . اما به اون کسی که پناه برده اون رو تو همه جا نشون می ده و میکه این افتخار این مکان. اون کودک باز هم باید اژد ها رو ببینه هیچ جوری نمیتونه ازاون فرار کنه. هر جا میره یکی هست که براش مثل اژده ها باشه.اخه اون هنوز عادت به محیط نکرده. برای همین خنده های کودکانش کم کم کمرنک میشن. این کودک فقط می تونه به نزدیک ترین کسانش پناه ببره.چون اونا دوسش دارن. همین. |
About![]()
پرش از سختی ها. Archivesخرداد 1388آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|