تبليغاتX
آشنا

آشنا

دل خستگی

نمی دونم چه مدته که از تو خبر ندارم. مثل دیونه های عاشق شدم.

با طلوع خورشید و رنگی رنگی شدن ابر ها به یادت می افتم .

با غروب خورشید و ظهور ماه و پنهان شدن لابه لای ابر ها 

یاد بازی های بچگی می افتم.

وقتی یواشکی نگاه می کردمت و تو با کس دیکه ای بودی.

اما حالا ما مال هم هستیم .مکه نه 

هر لحظه به یاد تو  نفس می گشم .

دوستت دارم .

فرشته ی من .

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت12:55توسط ناشناس | |

دونه دونه برف سفید روی زمین

   منم چرخ چرخ می خورم یه هو می یوفتم روی زمین .

کلوپ همه جا سفید - هوا سرده از دهنم بخار می یاد وقتی اشکاتو دیدم تب کردم.

چرا چشمات قرمز شد موقع رفتن من .

عزیزم .......؟!

تو لدت مبارک می بوسم دورا دور

می بینیم بازم هم دیکرو .

از نزدیک ......! عشق من 

من بی تو هیچم بی تو می میرم با غصه هات دغ میکنم .

شاد باش نیمه دیکر من

Prom Dress #3

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت19:42توسط ناشناس | |

ای کاش میشد یه جایی یه جوری جیغ کشید فریاد زد

انقدر که دیکه صدات در نیاد .

خستگی ، دیونگی، امروز انقدر عصبی بودم تا از راه رسیدم با لباس

بیرون خوابیدم . با دست های رنکی فقط شانس آوردم قبلا کمی

شسته بودمشون .

من یکی دیکم اما این درونمه .

من شاد بودم؟

نمی دونم وبلاگم قبلا ها شاد بود  نوشته های شاد زیاد داشتم

اما حالا

......!؟

نمی خوام بگم نمی دونم .

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت18:7توسط ناشناس | |

وقتی شاهزاده ذهن خودم بودم برای خودم عالمی داشتم

اما همه این رویا ها با یک حرف شکسته شد .

که تو حتی به اندازه کلاه  شاهزاده ها هم ارزش نداری .!

چه طوری ؟

منی که یه شاهزاده اصیلم !

یه شکست تو وجودمه یه حس انتقام اما این راحش نیست

خودم هم میدونم .

احتیاج به زمان دارم طناب دستم رو باز کردم.

ساعت رو دیدم حالا وقت زنده شدن دوباره است.

احتیاج به کمک دارم .که بتونم بفهمم کجا هستم تا این بغض

گلو رو یه جوری درمون کنم.

.................................؟؟

کی بود از کجا بود صدا زد با نفسی آرام و گرم

اسمم را ........!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت20:19توسط ناشناس | |

وقتی داشتم از جاده شهر بیرون می رفتم از تو گذشتم .

از کنارت رد شدم با تو حرف زدم و گفتم بر می کیردم .

دیدی که زیر حرفم نزدم و بر گشتم آمدم و دست کشیدم روی سنک

سردت دستاتو کرفتم و بهت کفتم سلام.

ازت عکس کرفتم و ممنونم از اینکه به خوابم اومدی تا دوباره ببینمت.

ازت ممنونم مهربونم .

تازه دارم حس می کنم نبودت رو .

 



+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت12:44توسط ناشناس | |

یادمه یه بار دم یه رود خونه بودیم بهم گفتی به خاطر من می پری تو آب سرد

تا بهم ثابت کنی که دوستم داری.

اما من گفتم من جلو تر از تو می پرم که بدونی من بیشتر دوست دارم.

من پریدم اما تو آهسته تو آب امدی.

ازت پرسیدم چرا نپریدی بهم گفتی اخه از آب می ترسم.

بهت گفتم ای کاش این رو بم می گفتی که دستتو می گرفتم تا نترسی.

اما نگاه تو باز هم بهم گفت که دوستم داری.

ولی نفهمیدم چرا نذاشتی صورت تو رو ببوسم.

می خوام بدونم این دوست داشتنه تو واقعی بود؟

Sunrise


(لطفا به موزیک وبلاگ توجه کنید ، باید روش کلیک کنید)

ممنونم.

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت15:12توسط ناشناس | |

 وقتی احتیاج به کمک داشتم هیچ فردی نبود که بهم کمک کنه.

  وقتی تو بودی فکر میکردم کمکم میکنی.

                  ...بعد تو...

   باز هم هیچ انسانی پیدا نشد که کمکم کنه.

  حالا که رفتی آدم های زیادی اطراف من هستن.

   اما فقط یکیشون به من کمک کرد .

   چون اون آدم نبود فرشته بود.

CHARACTER CAN'T BE KILLED

این همه آدم که از خوبی و دوستی و دوست داشتن حرف میزنن.

تو کجای این خوبی بودی.

من که ندیدم،من چه بدی به تو کردم که اینجوری جوابم رو دادی.

 

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت18:57توسط ناشناس | |

لبت را با سوزن بدوز.

این شما رو یاد چی می اندازد.

چیزی به یاد من نمی یاد بلکه جلوی چشمامه دیکه احتیاج نیست به یادم بیارن.

چشمانم بسته. گوش هایم بی صدا.لب هایم دوخته.مجسمه ای در خانه.

این منم.کاریش هم نمیشه کرد.

من غمگین نیستم.بلکه مقداری خسته ام.

هنوز جای جز جز سوزن رو می تونم حس کنم.

یه سوزن نخ شده که بدون بیحسی وارد لبت میشه و در می یاد.

و نه از شدت درد نمی تونی داد بزنی نه اعتراضی در کار است.

فقط تحمل ،سکوت با ضخمی در صورت و جکیدن خون بر زمین.

اشک هم فایده ای به حالت نداره.چون فقط نشون می دی که درد داری.

و این اون لحظه کاری برات نمیکنه ، ولی خوبه که بیاد.

دستانت بر صندلی آهنی بسته.

دیکه چی کار میتونی بکنی وقتی دستاتو بستن و لبت رو دوختن و از شدت درد

هیج جانی در بدن نداری و اگر هم به خواب بری تو رو با یک سطل آب سرد

می پرونن.

واییی اکه تونستی تصور کنی که چه جالب اکه که نه خوب اشکالی در نداره.

                                       

+نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت18:40توسط ناشناس | |

حرفی که حقیقتُ شاید داشته باشد.

حرف های این کودک نوشته هایست که دستانش می نویسد و دیکر تمام.

این کودک اژده های زیادی در اطراف خود می بیند که نمی تواند لب به سخن باز کند.

و بگویید  از آنها دوری کنید.

چون نمی دونه که واقعین یا فقط تو فکر اون می یان.

یا اینکه اون اینطوری می بینتشون.آخه اون اژده ها یه موفق هایی با اون خوش رفتاری میکنن.

کودک نمی دونه کدوم درسته  کدوم غلط.

فقط به یکی پناه می بره که دیکه کسی اون رو نبینه .

اما به اون کسی که پناه برده اون رو تو همه جا نشون می ده و میکه این افتخار این مکان.

اون کودک باز هم باید اژد ها رو ببینه هیچ جوری نمیتونه ازاون فرار کنه.

هر جا میره یکی هست که براش مثل اژده ها باشه.اخه اون هنوز عادت به محیط نکرده.

برای همین خنده های کودکانش کم کم کمرنک میشن.

این کودک فقط می تونه به نزدیک ترین کسانش پناه ببره.چون اونا دوسش دارن.

همین.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت21:21توسط ناشناس | |


دلم برای خیلی چیز ها تنک شده. ای کاش می شد به دوباره انجام دادن بعضی چیز ها فکر نکرد.


+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت16:22توسط ناشناس | |